جلسه سوم یا چهارم خواستگاری بود ... داشتم با عروس آینده صحبت میکردم دیدم هی ناز  میکنه و ..که من یک مرد باخدا و خوش اخلاق و نجیب میخواد ... من بهم برخورد که شاید منظورش با منه که تو این صفات ره نداری!! منم قاطی کردم!!😡😡😬😠 گفتم : تو اصلا خوشکل و زیبا و ...  نیستی خیلی بد اخلاقی و .... تازه مردم پشت سرت میگن که بد اخلاقی ...  آقا نگو زد زیر گریه و .... پدر مادرش و پدرمادرم امدن .... خلاصه ما رو از خانه شون انداختن بیرون گفتن: گل و شرینی ارزانی تون دختر نمیدیم بهتون!!

گلو شیرینی رو هم پرت کردن پشت سرمان .... :V   بعد خبرش آمد که  اون شب تا صبح با صدای بلند دخترشن گریه میکرده! بعد متوجه شدم که من از حرفش بد برداشت کردم و ... پشیمان شدم! :(